تبليغاتX
لطفا کمی مکث کنید

روزی تعدادی از آدمخواران با پارتی بازی در شرکتی بزرگ استخدام

 می شوند به این شرط که کسی رو نخورند... بعد از مدتی همون

کس که براشون پارتی شده بود اومد پیش رییس آدمخواران و گفت:

«شما نظافت چی رو ندیدین؟؟؟» و بعد رفت... رییس آدمخواران رو به

دوستاش کرد و گفت:« بسه دیگه... رییس رو خوردین کسی نفهمید

 معاون رو خوردین کسی نفهمید چرا دیگه نظافت چی رو خوردین

که همه بفهمن؟؟؟؟ »

نتیجه: رییس و همدستاش در ایران هیچ نقشی در روند فعالیت ها ندارند....!!!!

متاسفم

+ نوشته شده در  88/07/05ساعت 0:6  توسط رز | 

من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم

من از گرگی که رفته در لباس میش میترسم

بسی خوردم فریب نارفیقی ها در این دنیای دون پرور

فدای همت بیگانگانم من ولی از خویش می ترسم

ز بس که بی وفایی و دو رنگی دیده ام از مردم نامرد

چنان آهوی وحشی بیابان از پس و از پیش می ترسم

هر آن کس را که گفتم با تو یارم بار خود بر دوش من بگذاشت

ز دشمن نیست پروایی من از یار منافق کیش می ترسم

گله از دشمنم نبود اگر چه خون من ریزد

من از قلبی که در راه رفاقت گشته است دلریش می ترسم

بهر هر کس یا علی گفتم نبرد آنرا به پایانش

من از یاری که باشد بی وفا از دشمنم هم بیش می ترسم.

 

+ نوشته شده در  88/04/22ساعت 22:46  توسط رز | 

در مجالي كه برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

كه در آن همواره اول صبح

به زباني ساده

مهر تدريس كنند

و بگويند خدا

خالق زيبايي

و سراينده عشق

آفريننده ماست

مهربانيست كه ما را به نكويي

دانايي

زيبايي

و به خود مي خواند

جنتي دارد نزديك، زيبا و بزرگ

دوزخي دارد-به گمانم-

كوچك و بعيد

در پي سودايي ست

كه ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/09/17ساعت 22:38  توسط رز | 

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ

نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ

واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ

 

+ نوشته شده در  87/08/19ساعت 18:54  توسط رز | 
 

 

شمع جمع شاپرکهایی رضا
ای کلید ساده مشکل گشا


آن گل زیبا گل خوشبو تویی
ای رضا جان، ضامن آهو تویی


با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
تا بگیرم اوج، خوشحال و رها

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 16:33  توسط رز | 

اي دوست،اي مسافر اقليم هاي دور!

آيا به عمر خويش_

يك روز ديده اي_

يك مرغ سر بريده كه به هر سو دونده است؟

يك مرغ سر بريده كه جان مي دهد به بيم؟

يك مرغ سر بريده كه در خون تپنده است؟

 

آن لحظه اي كه «برزخ مرگ است و زندگي»_

آن لحظه را چه نام نهي؟مرگ؟ مرگ محض؟

نه اين گمان ،خطاست

آن مرغك دونده ،در آن لحظه «زنده» است

آن «مرگ محض» نيست_

زيرا نشان مرگ _

آرامش و سكون نوازش دهنده است.

 

آن لحظه را چه نام نهي؟«زندگي»؟دريغ!

كي زندگيست آن؟

در «زندگي» نشانه اميد و آرزوست

در«زندگي» نشاط دل و موج خنده است.

 

اي دوست ،اي رفيق!

آن مرغ سر بريده ي در مرگ و زندگي_

جنبنده اي كه پنجه به خون ميكشد: منم!

آن لحظه ها كه پنجه نگارين شود به خون

نامش نه زندگيست،كه جانيست كه مي كَنم

هر سو سموم مرگ_

در شوره زار زندگي من وزنده است.

 

اين نيست زندگي

جنبيدنيست در دل تابوت خويشتن

گر زندگيست اين_

در آن، چرا اميد نماند،آرزو نماند؟

نامش نه زندگيست_

اين كوره راه عمر، كه راهي كشنده است.

رنج است ،رنج زيستن من، نه زندگي

زيرا روان من_

هر لحظه بي گناه_

در چنگ تيز ِجانوارن ِدرنده است...

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 14:11  توسط رز | 

 

به اوج دل نشاندمت به رهگذار زندگي ... زمانه كه شود خزان تويي بهار زندگي... قسم به پاكي دلت كه دل ز تو نمي كنم... كه تكيه گاه من تويي در اين حصار زندگي

 بين روياي شبانه جست و جو ميكنم ... نرگس عشق مني هر لحظه بويت مي كنم...برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد...اي گل ناز بهاري آرزويت ميكنم...دوستت دارم ولي من با تمام غصه ها... خويش را قرباني يك تار مويت مي كنم

در سينه دلم گم شد تهمت به كه بندم...غير از تو كسي راه در اين خانه ندارد

 هيچ كس جاي مرا ديگر نمي داند كجاست... آن قدر در عشق تو غرقم كه پيدا نيستم

 بازيچه دست يار بودن عشق است...در پنجه غم شكار بودن عشق است...در محكمه اي كه يار قاضي باشد...محكوم به طناب دار بودن عشق است 

هر شب به فكرت نازنين تا صبح خلوت مي كنم ... هر دم به شوق ديدنت اخمي به ساعت مي كنم

سراغ از من نمي گيري گل نازم...نميشناسي صداي كهنه سازم...نمي گويي مگه اينجا دلم تنگه... نميبيني مگه با غصه دم سازم...سراغ از من نميگيري نگير اما ...فراموشم مكن هرگز گل زيبا 

تو ساحل سرخ سرخ دلت اسم كسي رو حك نكن... به اينكه من دوست دارم حتي يه لحظه شك نكن.

تو را در قلب شعرم مي گذارم...به نام عشق آنرا مي نگارم...تمام حرف در شعر اين بود...تو را تا بي نهايت دوست دارم

هر زمان تنها شوم همراه مهتاب خيال...چون پرستو در خيالم روز و شب پر مي زني

اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين...آسماني مي شوم وقتي نگاهت مي كنم

وقتي دلت تنگ شد ...وقتي چشات تر شد... وقتي ديگه نبود كسي...بدون كه اينجا هست كسي ... كه تو واسش همه كسي

زتدگي اجبار است ...مرگ انتظار...عشق يك بار است...جدايي دشوار...ولي ياد تو زيباترين تكرار است...

 

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 21:42  توسط رز | 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را

 پنهان خواهم کرد...

+ نوشته شده در  87/07/21ساعت 22:49  توسط رز | 

 شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟


 
استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترين شاخه را بياور. اما در

 هنگام عبور از گندومزار، به ياد داشته كه نمي تواني به عقب برگردي تا

خوشه اي بچيني؟


 شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.


 
استاد پرسيد: چه آوردي؟


 
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ

! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا

كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم.


 
استاد گفت : عشق يعني همين
!


 
شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟


 استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد

داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي!


 
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت
.


 استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و

اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز

هم دست خالي برگردم.


 
استاد باز گفت: ازدواج يعني همين
!! 

 


+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 14:5  توسط رز | 

ايران تنها جاييه كه توي يكي از بيمارستانهاش در عرض دو ماه 65

 نفر مردن. ولي اگه يه نفر توي بيمارستانهاي  امريكا مرگ مشكوكي

 داشته باشه دره بيمارستان رو تخته مي كنن تا تكليف معلوم بشه.

ايران تنها جاييه كه يه بيمار 5/1 ساعت گوشه بيمارستان روي

 ويلچر مرده ولي هيچ پرستار و هيچ دكتري نفهميده.

ايران تنها جاييه كه مسلمون زياده ولي از اسلامي خبري نيست

 ولي برعكس در امريكا مسلمون كمه ولي اسلام واقعي اونجاست.

 مگه اسلام نگفته به همديگه كمك كنين توي امريكا خيرين زياده برا

مثال يه خير مياد يه زن و شوهر پير رو براي يه هفته به مسافرت مي

فرسته و توي اين يه هفته به بازسازي خونه اونا مي پردازه كجاي ايران

 يه همچين خبراييه اسممون هم مسلمونه مثلا  يارو يه هفته تو خونش

مرده ولي هيچ كي خبردار نميشه تازه از بويي كه اومده فهميدن يكي

 اينجا مرده.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 15:54  توسط رز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ



نوشته های پیشین
مهر 1388
تیر 1388
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
شوق انتظار
هر چی بخوای پیدا میشه
یه وبلاگ پر از کدهای جاوا
حضور سبز
اس ام اس 2 ایران
«وبلاگ كامپيوتر و اينترنت»~salar Gilak
دومین رز
يه وبلاگ پر سر و صدا
گل نرگس
ترفندستان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

JavaScript Codes